|
به نام یگانه ای که دو گانه اش فرض است
|
||||
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم صید افتاده به خونم بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ی اشک درخشید به چشمان سیاهم تاخم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی... نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی... چو در خانه ببستم دیگر از پای نشستم گوییا زلزله آمد گوییا خانه فروریخت سر من بی تو من در همه شهر غریبم بی تو کسی نشنود از این دل بشکسته صدایی بر نخیزد دگر از مرغک پربسته هوایی تو همه بودونبودی تو همه شعر وسروری چه گریزی ز بر من؟که زکویت نگریزم گر بمیرم ز غم دل به تو هرگز نستیزم من و یک لحظه جدایی؟ نتوانم نتوانم بی تو من زنده نمانم فریدون مشیری
+ نوشته شده در یازدهم مرداد 1386ساعت 8 PM توسط S@H@ND |