تبليغاتX
· • ●( YAKAMOZ )● • · - می آیم......

· • ●( YAKAMOZ )● • ·

به نام یگانه ای که دو گانه اش فرض است

می آیم ...

می گریم ...

می مانم ...

می جویم ...

می نالم ...

می میرم ...

چندیست مینشینم ، چمدان هایم را می چینم ، نگاهشان می کنم ...

آیا تمام آنچه من با خود آورده ام ، تمام بهره ی من از این زندگی کوتاه ، همین دو چمدان است؟!

چشم به در دوخته ام ...

چشمانم خشکید بس که به در زل زده ام ،

می دانم منتظرم ، پس زمینه ی نگاهم چمدانهایم هستند ، و در های باز و نیمه بازی که تو گویی هیچ گاه به روی هیچ منتظری نخندیده اند ...

.

.

.

چه درونم تنهاست ...

درونم چه تنهاست ......

.

.

.

«زندگی شاید ، حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد! »

این یک شعر بود که من خواندم ! فقط همین ...

خواندم ... صرف فعل خواندن است که من همیشه دوست داشتم ، ولی ... به ماضی ساده !!

گذشته ای که به سادگی گذشت .

.

.

باز هم می خوانم ...

« آخرین قطره ی باران ... یادم نیست ...»

شعر هایم نیز همه در هم فرو رفته اند ، همه چیز مبهم است ،

هوا هم اینجا مه گرفته ...

یک نفر باز صدا زد :« من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین ....»

 

دلم دعا می خواد ، هرکی دلش پیش خداست وساطت منو بکنه ، منو هم فراموش نکنید .

+ نوشته شده در دوم آذر 1386ساعت 12 PM توسط S@H@ND |