|
به نام یگانه ای که دو گانه اش فرض است
|
||||
برف شبانه بی صدا شب تا سحر گر بخواهد خویشتن را زین پلیدی هم بپیراید فریدون مشیری منبع: آوای آزاد
یاران خود را خواند و گرد آورد
جا به جا
در راه ها
بر شاخه ها
بر بام گسترد
صبحگاهان
شهر سرتا پا سیاه از تیرگی های گنهکاران
ناگهان چون نوعروسی در پرندین پوشش پک سپید تازه
سر بر کرد
شهر اینک دست نیروهای نورانی است
در پس این چهره تابنده
اما
باطنی تاریک دودآلود ظلمانی است
همتی بی حرف همچون برف می باید
+ نوشته شده در یازدهم آذر 1386ساعت 9 PM توسط S@H@ND |