|
به نام یگانه ای که دو گانه اش فرض است
|
||||
دلم يتيم نديدن نگاهي است كه در خزاني سرد تنهايم گذاشت! آنقدر نزدیکم ایستاده بودی که انعکاس چشمهایم را در نینی چشمهایت میدیدم . جوانتر از دفعه آخری که دیدمت بودی. یادم نیست پیراهن چهارخانهات یشمی بود یا سرمهای. خیلی ساده بودی با لبخندی محو. نگاهت کردم و گفتم چقدر چشمهای من شبیه توست. سکوت کردی. نگاهم کردی. باز همان لبخند محو. بیشتر از یک دقیقه نماندی. رفتی و دوباره انتظار من برای دیدن دوبارهات از چند شب پیش شروع شده. این روزها سهم من . از تو، سالها صبر برای چند دقیقه دیدنت در خواب است. همان چند دقیقهای که منت به سرم میگذاری و دمدمههای صبح به دیدنم میآیی. سلام بابا حالت خوبه؟ سردت که نیست یادم رفت اون پالتو رو بدم با خودت ببری همون که وقتی می پوشیدی ژان وال ژان صدات می کردم. مامان سلام می رسونه حالش خوبه همش دعات می کنه. هر اتفاقی میفته می گه اگه بابات زنده بود نمی ذاشت اینجوری بشه…من هواشو دارم مواظبشم نمی زارم اذیت بشه جاتو که نمی تونم واسش پر کنم حالا یه کوچولو…..بعضی وقتا کم میارم سر در گم می شم راستی بابا یادته ترم اول وقتی می رفتم دانشگاه صبح زود بیدارت می کردم که پول بدی؟ چقدر عصبانی می شدی و من خنده ام می گرفت چقدر غر می زدی تا اون پوله لعنتی رو بدی. دیگه دارم فارغ التحصیل می شم و چه مصیبت ها که در نبودن تو کشیدم هر موقع که میومدم خونه جای خالیتو حس می کردم بی اختیار گریم می گرفت. ♫*♫*♫: همیشه میونه قابه خالیه درهای بسته طرحه اندامه قشنگت پاک و رویایی نشسته کاش میشد چشام ببینن طرحه اندامه تو داره زنده میشه جون می گیره پا تو ی اتاق میزاره یه چیزی، یادته بیمارستان بودی شب بهم گفتی سهند تو امتحان نداری؟ من بهت دروغ گفتم امتحان داشتم ولی نرفتم. عب نداره جونم در اومد یه ترم بیشتر خوندم ولی باور کن تو به اندازه همه نفسهای من ارزش داشتی. می دونی بابایی خونمونو کردن تو شیشه اگه می دونستم که می خوای بری پامو نمی ذاشتم دانشگاه. هرجا کارت تبریک روز پدر دیده ام ، دلم برایت تنگ شده . راستی اینجا 10 روز مانده به روز پدر . آخرین کارت تبریک که برایت گرفته بودم هنوز لابلای کاغذ هایم است. سفید و دست نخورده . نمی دونستم به کجا بفرستمش . آسمان هفتم ، اونور پل صراط ، دروازه ی شمالی بهشت ، جنب درخت طوبی ؟ از وقتی تنهامون گذاشتی آدمکا بهمون زور می گن انگار اونا هم متوجه شدن که ما…….. ♫*♫*♫: رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی قانون جنگلو زیره پا گذاشتی اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو تو جنگل نمی تونستی بمونی دلتو بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی می گه می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره حتما می گی سهند تازگیا بی معرفت شدی دیگه نمی یای پیشم حقم داری دوست دارم بیام ولی اومدنم چه فایده داره برا من و تو؟ ♫*♫*♫: با تو بودن خیلی وقته که گذشته بی تو بودن مثل مهره سرنوشته دیگه اسمه تو رو هی زمزمه کردن واسه من نه تو می شه نه فرقی داره همه ی عمر دیر میفهمیم..تو لحظه ها و دقیقه های اخر....وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه. مثل وقت هایی که ... زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه یه لحظه افتاب تو هوای سرد غنیمت میشه خدا تو موقع سختیها تنها پناهت میشه یه قطره نور توی دریای تاریکی واست همه ی دنیا میشه یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه پاییز وقتی که تموم شد به نظرت قشنگ و قشنگ تر میشه نگاه كن پاییز به نفس نفس افتاده هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه.... امروز تمام چیزها و ادمهای دور و برت رو خوب ببین... زندگی خیلی طولانی نیست زندگی به اندازه ی یه خطه فاصله است که رو سنگ مزاره بابام نوشته شده 1332ـــ1382
+ نوشته شده در یکم بهمن 1386ساعت 0 AM توسط S@H@ND |